روزهای خیرگی مدام.
خیرگی اول:
بلند که بشوم. سه قدم به چپ که بروم، از پشت شیشه دولای پنجره آن مرد را میبینم. روی بنری به بزرگی یک فرش 12 متری. باد هم که بیایید و بیفتد پشتش، انگار که مرد دوباره دست تکان میدهد برای جماعتی که دورهاش کرده بودند و نیستند حالا. زیرش هم درشت نوشتهاند «احمدینژاد متشکریم متشکر» پایینترش، با همان خط و فونت نوشتهاند اتحادیه قهوه خانهداران تهران.
خیرگی دوم:
پشت میزم نشستهام. خیرهام به صفحه مانیتور. بلند میخوانم:
تو کافردل نمیبندی نقاب زلف و میترسم / که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
خیرگی سوم:
نشستهام روی کاناپه. زیر سیگاری بلور آبی را گذاشتهام روی زانو. سیگار را نگاه میکنم و میگذارم روی لب. سرخیش تند میشود و دود از گوشه لبم میدود بیرون. درخت چنار روبرو 7 برگش افتاده است. دوباره شروع میکنم. از شاخه بالا. یک، دو، سه،
خیرگی چهارم:
ترک سقف همان است که بود. از سه سانتی جنوب شرق لوستر شروع میشود و تا نزدیک بیست سانتی شمال پنچره قاب شده در دیوار میرسد. صدای نفسهای نازنین همسر میآید. آرام و یک نواخت. دوباره شروع میکنم. یک، دو، سه، ...
ملاک انتخاب ما ایرانیها
اهل فن میگویند برای برگزیدن کسی، باید ویژگیهایی را در شخص دید و سنجید که برای انجام کار مورد نظر ضروریست. مثلاً برای انتخاب یک فوتبالیست باید فاکتورهای مانند توانایی فردی، تاکتیک پذیری، ضریب هوش، قدرت انتقال، تسلط بر اعصاب و سایر ویژگیهای مربوط به بازی فوتبال را لحاظ کرد. مرحله بعد اولیت بندی این ویژگیهاست. اگر قرار باشد شما یک دفاع جلوزن انتخاب کنید فاکتورهای قد و ارتفاع جهش قطعاً جز اولویتهای شما خواهد بود.(در کنار سایر ویژگیها) برای سایر انتخابات نیز میشود این گونه عمل کرد. اما ما ایرانیها ملاک انتخابمان طور دیگریست. هر چه فرد به اخلاقیات و روحیات ما نزدیکتر باشد بنظر ما اصلحتر است. مثل و مانندش را توی نماز جمعه بعد از انتخابات همه دیدند.(و البته این مسله در مورد همه صادق نیست.) ما نگاه میکنیم به خودمان و بعد میگویم هر که به ما نزدیکتر باشد خواهد توانست اهداف، آرزوها و خواستهای ما را تحقق ببخشد. و در این بین تنها چیزی که لحاظ نمیشود توانای و تخصص فرد منتخب است. من و خیلیها، متاسفانه اینگونه عمل میکنیم و سرنوشتمان را اینطور رقم میزنیم.
و شاید شرح ماجرایی در این مختصر خالی از لطف نباشد.
من توی ساختمانی هشت واحدی زندگی میکنم. مدیریت ساختمان به عهده من است. هر ماه لیست خرج کرد ساختمان را میزنم توی بورد. بعلاوه لیستی از بدهی واحدها را. مثلا مینویسم کدام واحد شارژ داده و کدام واحد چه مبلغ بدهکار است. تمام اینها را برای این انجام میدهم که بعداً حرف و حدیثی توی کار نباشد. به قول سیاسیون شفاف سازی میکنم. چند روز مانده به انتخابات دیر وقت شب با مهربان همسر برمیگشتیم منزل. مچ بندمان سبز و چند پوستر و بنر که قرار بود دوستان بیایند و ببرندش، را هم دست گرفته بودیم. در را که باز کردم همسایه طبقه بالایمان را دیدم ایستاده توی حیاط. با زن و بچه البته. تا چشمش به پوسترها افتاد گفت: ما طرفدار احمدینژادیم. و پرچمی کوچکی را جلوی رویمان تکان داد. من و نازنین همسر لبخندی زدیم و گذشتیم. یک هفته بعد طبق هر ماه، لیست شارژهای معوقه را روی دیوار زدم. غروب دیدم خبری از کاغذ نیست. دوباره پرینت گرفتم و زدم به برد. اما دو ساعت بعد باز کسی کاغذ را گنده بود. اینبار کاغذ را چسباندم گوش خواباندم که چه کسی میآید و چه کسی میرود. صدای در را که شنیدم بیرون آمدم. همسایه طرفدار احمدینژاد داشت کاغذ را میکَند. تا دیدم گفت: آقا از صبح سه بار این کاغذ را کَندهام باز شما دوباره میزنید به دیوار. اصلاً دوست ندارم شارژ بدهم به کسی چه مربوط. و کاغذ را پاره کرد و ریخت روی زمین. نمیدانستم چرا اینقدر عصبانی بود. اما خورده کاغذها را که جمع میکردم دیدم اسم این همسایه محترم با چهار ماه شارژ معوقه توی لیست بالاتر از همه نوشته شده است.
اما زمان می ایستد
چند سال پیش بود. اردیبهشت 86 شاید. با نازنین همسر بار و بنه بسته بودیم به قصد شمال. از کرج به بعد باران میبارید. یکبند و ریز و تا برسیم به چالوس چند ساعتی بارید بود. نزدیک چالوس هوس کته کباب زد به سرمان. تابلوی رنگ و رفتهای را نشان کردیم و پیچیدیم توی خاکی. یک دهنه مغازه بود سر خانهای، و باغی چسبیده به خانه. اجاقش هم براه بود و هیزمها شرق شرق صدا میکرد و گرما را ول میکرد توی مغازه. پرسیدم دستهام را کجا بشورم. مرد به آن که به من نگاه کند سر سیخ کباب را گرفت طرف دری در انتهای مغازه. از در که بیرون میرفتی حیاطی بود مستطیل. شن ریز. طرف چیش – از آنجا که من ایستاده بودم – باغی بود سبز و یکدست خیس. روبرو ایوانی بود سقف دار با مردی نشسته بر گلیم کهنه و تکیه داده به پشتی بیرنگ. طرف راست دیوار بود و کنار ایوان رو شوری شکسته. مرد توی ایوان ذغالی سرخ از توی منقل برداشت گذاشت روی بافور و چند پک محکم زد. و بعد دود را اول از بینی و بعد از دهان بیرون داد. دود مانده بود توی آسمان. دست مرد هنوز انبر را گرفته بود و ذغال روی بافور مانده بود. قطرههای باران روی هوا ایستاده بودند و شاخهی درخت کمرش خم مانده بود. چشمها رابستم و دوباره باز کردم. هنوز کشاله دود توی هوا بود مرد. بافور بدست خیره ذغال روی بافور بود. از دور صدای میآمد. دود یکباره توی آسمان کش گرفت و گم شد توی قطرههای باران. مهربان همسر ایستاده توی دهانه در میگفت سرد شد غذا. پیرمرد دوباره انبر توی ذغالهای سرخ منقل فرو کرد.
بیقرارم من، بیقرار
چقدر دلتنگ پاییزم. دلتنگ آن نم نم باران که میزند روی شیشه. دلتنگ آن روزهای خاکستری. دلتنگ آن قار قار مدام. دلتنگ آن حس غریب غم انگیز. دلتنگ نوشتن، نوشتن از کسانی که تنها قدم میزنند زیر باران، سیگار میگیرانند و زیر سرپناهی تند تند دود تلخش را فرو میکشند توی سینه. این روزها بیقرارم. پرم از حرف. حرفهای که نمیشود نوشتش. حرفهای که با شیطنت سر انگشتت مینشیند روی صفحه سفید کاغذ و بعد به غضب همان سر انگشتان پاره میشود. این روزها بیقرارم. عجیب بیقرار.
برخورد نزدیک از نوع اول
شنبه 22 / بهمن / 1384 – ساعت 00/14 - Age Of Empire-II game
عصر امپراتوری از آن بازیهای است که دوستش دارم. گاهی که حوصلهاش باشد بازی میکنم. ماجرا با چهار آدم و یک خیمه شروع میشود. اولین کاری که باید بکنید، گشتن دنبال مواد غذایی است. برای زایش هر آدم 20 واحد غذا احتیاج دارید. چوب هم باید جمع کنید و سر پناهی بسازید برای آدمهایتان. هر چادر گنجایش 5 نفر را بیشتر ندارد. دنبال سنگ باید بروید برای ساختن برج و بارو و طلا برای تجارت و کسب دانش. شما هر چه بتوانید تمدنتان را گسترش دهید، بیشتر پیشرفت میکند. آخرین حد پیشرفت هم عصر تفنگ سرپر است. توی این بازی گاهی به شما حمله میشود. باید دفاع کنید از خودتان. برای پیروزی در این بازی هم البته باید به کشورهای همسایه حمله کنید. باید تاسیساتشان را ویران کنید و آدمهای کشور همسایه را تا نفر آخر بکشید. حتا اگر یکنفر زنده بماند میتواند کشور همسایه را دوباره آباد کند. وقتی تمام کشورهای همسایه را فتح کردید و تمام آدمهای همسایه را کشتید، سرود ملی کشور شما پخش میشود. تمام قلمروتان از برابرتان میگذرد و سرآخر اعلان بزرگ با شیپور و بوق میآید روی صفحه مانیتورتان.
” You are victory”
من گوشهای دنج توی نقشه را انتخاب میکنم. گیر کرده بین دو کوه. سرمایهام را خرج ساختن پادگان و سرباز نمیکنم. علم را گسترش میدهم و خیلی زود میرسم به مرحله آخر تمدن. آنوقت ارتشی مجهز به تفنگ راه میاندازم با سواره نظامی آهنین و البته منجنیقها غول پیکر که نقش توپخانهام را بازی میکند. اول با ادوات سنگین حصارهای شهر را ویران میکنم و بعد ارتش پیاده و سوارهام را هی میکنم توی شهر تا بزرگ و کوچک را از دم تیغ بگذرانم.
آن شب هم اوضاع همین گونه بود. کشورهای کوچک را با یک حمله نابود کردم. مانده بود بزرگترین رقیب. حمله آغاز شد. نبردی سنگین. ولی به مدد تجهیزات بهترم بالاخره حریف از پای درآمد. اما از سرود ملی و بوق و شیپور و اعلان شما پیروز شدید خبری نبود. دوباره قلمرو دشمن را گشتم. کسی زنده نبود. خانههای داخل شهر را تماماً ویران کردم. اما بازهم مارشی نواخته نشد. برج و باروی نیمه ویران را هم با خاک یکی کردم. اما باز هم خبری نبود. کار به خراب کردن قنات و معدن و چوب بری رسید. اما دریغ از یک سوت. بالاخره جست و جو نتیجه داد و چند روستایی را پشت کوهی در قلمرو دشمن پیدا کردم. چوب بر بودند و کشاروز. بیخبر از جنگ و هیاهو هنوز بیل میزدند و تبر. سواره نظام را گسیل کردم برای محاصرهشان. محاصره که کامل شد دست از کار کشیدند. ایستادند. پشت به پشت هم. نگاهشان به ارتشی بود که محاصرهشان کرده بود. همه چیز به یک کلیک چپ موس من بستگی داشت. نوک انگشتم را اگر فشار میدادم، اسب سوارانم به طرفت العینی درازشان میکردند روی زمین. بعد هم سرود ملی کشورم بود و البته شیپور پیروزی و فریاد شما پیروز شدید.
به خودم گفتم: تو پیروز شدی. به آنچه میخواستی رسیدی. از کشتن این چند نفر هم که بگذری، اتفاقی نمیافتد. تنها فرقش همان سرود است و آن فریاد.
گفتم بگذرم از لذت شنیدن آن سرود. بگذرم از مستی شنیدن خبر پیروزیم. گفتم بگذارم این گوشه زندگیشان را بکنند. بیآزارند. توان جنگیدن ندارند. من میتوانم لشکرم را ببرم و شاه تمام دنیا باشم. تنها تفاوتش شنیدن یک سرود و یک فریاد است.
انگشتم مانده بود روی موس. باید تصمیم میگرفتم. کشتن چند نفر که کاری با تو ندارند. گوشهای تنها ماندهاند و دارند زندگیشان را میکند یا لذت شنیدن سرود ملیات و اعلان بلند پیروز شدنت.
چشمهایم را بستم و انگشتم را با قدرت فشار دادم روی موس. صدای شیهه اسب بود و سرودی که پخش شد و طنین ” You are victory”
