شهرزاد

حدیث ته کشیدگی‌ قصه‌های قصه‌گو

باهار

باز باهار(1) شد. بهاری که با آمدنش همه را خوشحال می‌کند. آدم نگاه که می‌کند می‌بیند جشن‌های امروز هیچ فرقی با دو هزار سال پیش یا چهار هزار سال پیش ندارد. تو بگیر کمی آن ور این ور شده باشد. مثلاً بجای زیگورات چغازنبیل توی حرم امار رضا برگزار شود. یا جای باغ‌های معلق بابل تو بیابان‌های یک دست سبز پای کوه برگزار شود. اصل همان است. همان که آدم‌ها آرزوهایشان را به جای که خودشان هم نمی‌دانند کجاست حواله دهند. این‌ها را همه می‌دانم ولی این روزها از شادی مردم باز شادم. آنقدر که دوست داشتم  توی چغازنبیل بودم و نگاه می‌کردم به آن معبد چند هزار ساله و خیال می‌کردم کنار انپیرنشه – اینشوشینک دارم از پله‌ها بالا می‌روم و مردم با لباس‌های نوشان ایستاده‌اند آن پایین که شاه برسد به معبد بالا – معبد اینشوشینک – و برود خدمت اینشوشینک و مردم هورا بکشند و شاد باشند که زمستان رفت و بهار آمد. شاد باشند و  با نوای ساز مقدس دور دیوار بیرونی برقصند و مست کنند و پنجه پر آشوب را بگذرانند. آدم‌ها همیند. پر از آرزو و پر از نیاز و البته خیالی دوست داشتنی و زیبا.

 

  1. باهار همان بهار است. این املا را به یاد زنده یاد شاملو انتخاب کردم

  
نویسنده : ابی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :


پدر

این روزها دلم پدر می‌خواهد.

پدری که می‌توانستم این روزهای ابری و سیاه، خودم را گم کنم توی بغلش. پدری که این روزهای سرد فشارم بدهد توی آغوشش و بگوید همه چیز درست می‌شود و من خیالم جمع شود که همه چیز درست می‌شود. پدری که سینه سپر کند و من قایم بشوم توی گرمای دست‌هاش.

 

این روزها عجیب غم‌انگیز است و من عجیب تنها.

  
نویسنده : ابی ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :


اورشلیم، عروس خواب‌های من

اورشلیم،

مه گرفته و  رازآلود

ایستاده بر خاک

خاک مقدس مردمان دور،

مردمان نزدیک.

اورشلیم

درب گشوده آسمان.

خانه بتان سرفراز

و نیز خدایان

چند عاشق برخاکت بوسه زد.

تمنای دیدارت چند غریب را در گام کشید

اورشلیم،

عروس خواب‌های من ...

 

خواب اول

اولین خواب را یکسال پیش دیدم. خواب دیدم فلسطین تقسیم شده بین اسراییلی‌ها و فلسطینی‌ها. اورشلیم اما دست اسراییلی‌هاست و مرز سیم‌خاردار درست از کنار اورشلیم می‌گذرد. ما از سوی ایران رفته بودیم به حمایت از فلسطینی‌ها. ما این سوی سیم‌های خاردار ایستاه بودیم و سربازهای یهودی آن سو. دروازه‌ای هم بود. دروازه‌ای از تور و سیم. مردم ایستاده این سو شعار می‌دادند و اورشلیم آن سو، بر فراز تپه‌ای، سبز شده با انبوه درختان زیتون. ایستاده بر سنگ‌های سفید یکدست، آرام خفته بود. می‌شد دید تمام آن بتخانه‌های پر رونق اورشلیم را. آن عابدان رقصنده را. آن هیاهوی همه‌ی سال‌های اورشلیم را. آن خادمان تمام خدایان اورشلیم را.  آن خدایان فرو آمده در این شهر را. یکی از سربازان اسراییلی بی‌هیچ دلیلی دروازه مرز را گشود و من به سوی اورشلیم مقدس دویدم. کسی از پشت به طرفم شلیک کرد. من اما دولا دولا دویدم و رسیدم به سربازان اسراییلی و در پناه نفربرشان نشستم. نشستم روبروی اورشلیم و نگاه کردم به آن تپه سفید و اورشلیم مقدس.

 

خواب دوم.

خواب دوم را اما دیشب دیدم. رفته بودیم اردن. توی خواب فاصله‌ای نبود از آنجا تا اورشلیم و من می‌رفتم تا برسم به آن شهر بت‌ها. همراهان هرچه می‌گفتند برویم وقت برگشتن گرفتار زندان و بازجو می‌شویم در ایران به خرجم نرفت. رفتیم و رسیدم به اورشلیم. شهری معلق در آسمان. خیابان‌های اورشلیم تنگ و باریک بود. تمیز و زیبا اما. من برای دیدن تمام آن شهر مدام از این سو به آن سو می‌دویدم. توی کوچه‌ای تنگ راه‌پله‌ای بود خشتی. بالا رفتم. هر راه‌پله می‌رسید به ایوانی. تو بگیر توی غاری ایوان در آورده باشند. قندیل‌های واژگون جلوی ایوان‌ها آویزان بودند. دوباره راه‌پله‌ای بود و دوباره ایوانی و قندیل‌های. کسانی هم می‌آمدند و می‌رفتند. همه فارسی حرف می‌زدند. آنقدر بالا رفتم تا رسیدم به طبقه‌آخر. چند دختر و پسر توی پاگرد آخری داشتند کارت‌های را آماده می‌کردند. پرسیدم می‌شود رفت روی بام. دختری نگاهم کرد. گفت می‌شود اما باید برقصی. گفتم برقصم و فکر کردم این بام چه ویژگی باید داشته باشد که آدم را وادار کند به رقص. از درگاهی گذشتم بام، گستره‌ای وسیع خاکی، پر درخت و  فرش شده با چمن روبرویم گسترد. زیبا بود. پای درختی نشستم و خیره شدم به اورشلیم. اما همراهان مدام زمزمه می‌کردند که باید رفت. دمی، دراز کشیدم روی علف‌ها و آسمان یکدست آبی شهر را تماشا کردم. بعد هم بلند شدم و از درگاهی تو رفتم و با تمام آن‌ها که نشسته بودند توی پاگرد خداحافظی کردم. دست هم دراز کردم و با آدمی که اسمش زده بود به سینه‌اش دست دادم. تلاش کردم اسمش را بخوانم و نمی‌شد. آخرین صحنه هم همان اسم طرف بود: شلمیگ

  
نویسنده : ابی ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :


بادام های ده ما

نشسته‌ایم روبروی هم. دست‌هامان حلقه است به تن لیوان‌. سربلند می‌کند. خیره‌ی چشم‌هام می‌شود. "باز هم که از من نگفتی تو. مگر قرار نبود چیزی بنویسی که من توش باشم."

باران کج راه می‌بارد. قطره‌ها می‌خورند به شیشه‌. لحظه‌ای می‌ایستند و بعد سر می‌خورند تا برسند به رف.

"تن داغ بادام که برای تو بود."

نگاهش را می‌گیرد از لیوان و دوباره خیره من می‌شود. چشم‌هاش را هم باز می‌کند تا جای که می‌شود.

"کجای این چشم‌ها بادامی است. چشم‌های سیاه و درشت من به تنها چیزی که نمی‌کشد بادام است."

چشم‌هایم را می‌بندم. باران نرم و بی‌صدا می‌خورد به شیشه، می‌خندم.

"تو ده ما اما بادام‌ها این شکلی‌اند. درشت و گرد. مثل گیلاس."

باران هنوز می‌بارد. کج راه می‌بارد.

  
نویسنده : ابی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


تن داغ بادام

من

آینه

و تکرار بادام تلخ چشم‌هایت

نمی‌شود

نه نمی‌شود

در خیال حتا

بر تن داغ بادام‌هایت بوسه زد

که بهایش

سنگ است بجای باران

 

من

بر تن آسمان

بادام‌های تلخ نقش می‌زنم

با هزار آینه در برابرش

و انتظار سنگ بجای باران ...

  
نویسنده : ابی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :