شهرزاد

حدیث ته کشیدگی‌ قصه‌های قصه‌گو

اورشلیم، عروس خواب‌های من

اورشلیم،

مه گرفته و  رازآلود

ایستاده بر خاک

خاک مقدس مردمان دور،

مردمان نزدیک.

اورشلیم

درب گشوده آسمان.

خانه بتان سرفراز

و نیز خدایان

چند عاشق برخاکت بوسه زد.

تمنای دیدارت چند غریب را در گام کشید

اورشلیم،

عروس خواب‌های من ...

 

خواب اول

اولین خواب را یکسال پیش دیدم. خواب دیدم فلسطین تقسیم شده بین اسراییلی‌ها و فلسطینی‌ها. اورشلیم اما دست اسراییلی‌هاست و مرز سیم‌خاردار درست از کنار اورشلیم می‌گذرد. ما از سوی ایران رفته بودیم به حمایت از فلسطینی‌ها. ما این سوی سیم‌های خاردار ایستاه بودیم و سربازهای یهودی آن سو. دروازه‌ای هم بود. دروازه‌ای از تور و سیم. مردم ایستاده این سو شعار می‌دادند و اورشلیم آن سو، بر فراز تپه‌ای، سبز شده با انبوه درختان زیتون. ایستاده بر سنگ‌های سفید یکدست، آرام خفته بود. می‌شد دید تمام آن بتخانه‌های پر رونق اورشلیم را. آن عابدان رقصنده را. آن هیاهوی همه‌ی سال‌های اورشلیم را. آن خادمان تمام خدایان اورشلیم را.  آن خدایان فرو آمده در این شهر را. یکی از سربازان اسراییلی بی‌هیچ دلیلی دروازه مرز را گشود و من به سوی اورشلیم مقدس دویدم. کسی از پشت به طرفم شلیک کرد. من اما دولا دولا دویدم و رسیدم به سربازان اسراییلی و در پناه نفربرشان نشستم. نشستم روبروی اورشلیم و نگاه کردم به آن تپه سفید و اورشلیم مقدس.

 

خواب دوم.

خواب دوم را اما دیشب دیدم. رفته بودیم اردن. توی خواب فاصله‌ای نبود از آنجا تا اورشلیم و من می‌رفتم تا برسم به آن شهر بت‌ها. همراهان هرچه می‌گفتند برویم وقت برگشتن گرفتار زندان و بازجو می‌شویم در ایران به خرجم نرفت. رفتیم و رسیدم به اورشلیم. شهری معلق در آسمان. خیابان‌های اورشلیم تنگ و باریک بود. تمیز و زیبا اما. من برای دیدن تمام آن شهر مدام از این سو به آن سو می‌دویدم. توی کوچه‌ای تنگ راه‌پله‌ای بود خشتی. بالا رفتم. هر راه‌پله می‌رسید به ایوانی. تو بگیر توی غاری ایوان در آورده باشند. قندیل‌های واژگون جلوی ایوان‌ها آویزان بودند. دوباره راه‌پله‌ای بود و دوباره ایوانی و قندیل‌های. کسانی هم می‌آمدند و می‌رفتند. همه فارسی حرف می‌زدند. آنقدر بالا رفتم تا رسیدم به طبقه‌آخر. چند دختر و پسر توی پاگرد آخری داشتند کارت‌های را آماده می‌کردند. پرسیدم می‌شود رفت روی بام. دختری نگاهم کرد. گفت می‌شود اما باید برقصی. گفتم برقصم و فکر کردم این بام چه ویژگی باید داشته باشد که آدم را وادار کند به رقص. از درگاهی گذشتم بام، گستره‌ای وسیع خاکی، پر درخت و  فرش شده با چمن روبرویم گسترد. زیبا بود. پای درختی نشستم و خیره شدم به اورشلیم. اما همراهان مدام زمزمه می‌کردند که باید رفت. دمی، دراز کشیدم روی علف‌ها و آسمان یکدست آبی شهر را تماشا کردم. بعد هم بلند شدم و از درگاهی تو رفتم و با تمام آن‌ها که نشسته بودند توی پاگرد خداحافظی کردم. دست هم دراز کردم و با آدمی که اسمش زده بود به سینه‌اش دست دادم. تلاش کردم اسمش را بخوانم و نمی‌شد. آخرین صحنه هم همان اسم طرف بود: شلمیگ

  
نویسنده : ابی ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : روزگار ، عروس ، زن ، زیبا


بادام های ده ما

نشسته‌ایم روبروی هم. دست‌هامان حلقه است به تن لیوان‌. سربلند می‌کند. خیره‌ی چشم‌هام می‌شود. "باز هم که از من نگفتی تو. مگر قرار نبود چیزی بنویسی که من توش باشم."

باران کج راه می‌بارد. قطره‌ها می‌خورند به شیشه‌. لحظه‌ای می‌ایستند و بعد سر می‌خورند تا برسند به رف.

"تن داغ بادام که برای تو بود."

نگاهش را می‌گیرد از لیوان و دوباره خیره من می‌شود. چشم‌هاش را هم باز می‌کند تا جای که می‌شود.

"کجای این چشم‌ها بادامی است. چشم‌های سیاه و درشت من به تنها چیزی که نمی‌کشد بادام است."

چشم‌هایم را می‌بندم. باران نرم و بی‌صدا می‌خورد به شیشه، می‌خندم.

"تو ده ما اما بادام‌ها این شکلی‌اند. درشت و گرد. مثل گیلاس."

باران هنوز می‌بارد. کج راه می‌بارد.

  
نویسنده : ابی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


تن داغ بادام

من

آینه

و تکرار بادام تلخ چشم‌هایت

نمی‌شود

نه نمی‌شود

در خیال حتا

بر تن داغ بادام‌هایت بوسه زد

که بهایش

سنگ است بجای باران

 

من

بر تن آسمان

بادام‌های تلخ نقش می‌زنم

با هزار آینه در برابرش

و انتظار سنگ بجای باران ...

  
نویسنده : ابی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : عشق ، چشم ، خیال ، دختر


اندر حکایت داستان‌های پیش از خواب

هر شب وقتی توی رختخواب انتظار خواب را می‌کشم، به نوشتن فکر می‌کنم. به رمانی که باید بنویسم و نمی‌شود که بنوسمش. کلی طرح و ایده می‌اید توی ذهنم. چون حال بلند شدن و نوشتن را هم ندارم می‌گذارمش برای صبح. صبح هم تمام آن طرح‌ها و ایده‌ها به کل از دهنم می‌رود. نمی‌دانم باید چه کارش کنم این ایده‌های فراری را.

یکی هم از این ایده‌ها  - که طرحی کنگ از آن مانده‌ است توی ذهنم - برنامه‌ایست برای وب نویسی. اینکه متنی را شروع کنم و بی هدف بنویسم تا ببینم چه چیز آخرش در می‌آید از آن. این ایده البته تازه نیست، اما برای من که حال نوشتن ممتد را ندارم راهی است البته. برای همین از شمایی که با برنامه قبلی یا بدون برنامه قبلی سری به این وبلاگ می‌زنید می‌خواهم سی ثانیه وقت صرف کنید، بروید توی قسمت نظرها و پیغامی بگذارید. اگر حوصله پیغام ندارید حداقل یک شکلک برایم بیندازید آن تو. شاید اینکه ببینم کسی می‌آید و می‌خواند و چیزی می‌گوید شاید سر ذوقم بیاورد. البته کلکی هم می‌خواهم بزنم. کلمات جذابی را تایپ کنم توی بخش کلمات کلیدی، شاید کسی به عشق آن حرف‌های مگو جستجویی بکند و گذرش بیفتد به این وبلاگ. این کلک وقتی به کله‌ام زد که دیدم بیشتر بازید کننده‌های من از جستجوی کلماتی مثل سینه، سینه زن، زن برهنه رسیده‌اند به این وبلاگ. امیدوارم البته وقتی آمدید و دیدید که خبری از این کلمات بهشتی نیست توی متن زیاد فحشم ندهید – چند تا البته مشکلی نیست -. یکی از کارهای دیگری هم که دوست دارم انجام دهم ابدا رسم الخطی جدید است. می‌خواهم بدانم شکل جدید کلمات چه حسی را خواهد رساند. پس اگر دید جای تطبیق نوشتم تتبیق یا به جای تمّبر نوشتم تمر زیاد شاکی نوشید. این از مقدمه نویسنده. تا بعد

 

 

  
نویسنده : ابی ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها : عشق ، عطش ، زیبا ، زن


"بخوان"

"بخوان"

من اما

خیره‌ی ستاره جدی‌ام

و او

چون خود فروشی در سحرگاهان شهر

شرمگین و غم آلود

می‌خواند

"کاش آفرینش را

توان باز پس گرفتن بود."

 

  
نویسنده : ابی ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :