عیدانه

باید بیایی

بیایی و بنشینی وسط سفره ام

سین نام تو را کم آورده ام امسال

 

 

برای تولدم - 94/1/1

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها :


 

تاریک است. حتا از گرگ و میش بی رمق هر روز هم خبری نیست. بلند می‌شوم. چای می‌ریزم و سیگارم را بر می‌دارم. می‌نشینم پشت میز و دانه‌های سفید برف را توی قاب تاریک روز نگاه می‌کنم. درخت‌های پیاده‌رو پیدا نیست. طرح محوی شده‌اند تو سیاهی یک دست انتهای خیابان. دانه‌های برف آرام تاب می‌خورند توی نور چراغ‌های رج شده خیابان. کبریت می‌کشم. نور سرخ، دمی می‌افتد روی کاغذها و خودکار روی میز. باید بنویسمش. چشم‌هام را می‌بندم و دود را حبس می‌کنم توی سینه. طرح گنگ درخت‌ها جان می‌گیرد تو خیالم. کجا دیده‌ام این تصویر را؟ این نور بی‌جان را که هاشور می‌زند گوشه‌ای از سیاهی خیابان را؟

ایستاده‌ام پشت پنجره رو به حیاط. تن خشک و خالی درخت تو حیاط را نگاه می‌کنم. کسی در را باز می‌کند. باید بروم دفتر هنرستان. تو که می‌روم می‌بینمش. نشسته پشت میز. لیوان چای را گرفته است بین دو دست. خیره است به مه‌ای که رسیده است پشت پنجره. دارد از دعوتش می‌گوید به سوئد. فرصت شش ماه‌ای برای نوشتن رمان‌. از روز اولش می‌گوید.  از تاریکی صبح. از کنار زدن پرده و دیدن آن همه برف. می‌گفت انگار کن ته خیابان تاریکی دهان باز کرده باشد و همه چیز را بلعیده باشد. تنها طرح محو دو درخت پیدا بود و نور تیر چراغ بین‌شان. نور به زحمت دایره‌ای می شد نیم متری و دانه‌های برف را تنها می‌شد تو همین هاشور سفید دید. می‌گفت همان وقت بلیط گرفتم و برگشتم.

چراغ روی میز را روشن می‌کنم. قلم را بر می‌دارم. می‌نویسم: مرد سیگارش را خاموش می‌کند. به تاریکی خیابان نگاه می‌کند. ساکش را بر می‌دارد. بندش را می اندازد سرشانه. چراغ را خاموش می‌کند. در را باز می‌کند. سرما می‌ریزد توی سینه‌اش. سرفه می‌کند. چند بار. خشک و پشت بند هم. یقه بارانی را بالا می دهد و می‌رود سمت تاریکی.

قلم را می‌اندازم روی کاغذ. چراغ را خاموش می‌کنم. تاریکی می‌ریزد توی اتاق. می‌ایستم پشت پنجره و زل می‌زنم به طرح گنگ مردی که توی سیاهی گم می‌شود.

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳٩۳
تگ ها :


زیر درخت عناب

نمی‌دانم شماره‌ام را از کجا پیدا کرده و ماجرا را از که شنیده بود. جمعه صبح زنگ زد. نشناختمش اول. اگر آن مکث بین کلمات نبود تا آخر هم نمی‌شناختمش. پرسید خوبید جناب خدادوست. گفتم یادی از ما کردید. گفت تقصیر خودت بود. ‌ماه عسلت زیادی طولانی شد. پشت بندش هم گفت می‌خواهم ببینمت. امروز. امانتی‌داری پیش من.

توی راه فکر کردم امانتیم چیست. یادم نیامد. توی کوچه پس کوچه‌های جماران امانتی یادم رفت به کل. به آن قرارهای چند ماهه فکر کردم. این که چند بار این خیابان‌ها را  کز کرده بودیم و چه چیزها گفته بودیم. قرارها تا رسیدن او ادامه داشت. او که آمد، هر بار که زنگ زد بهانه‌ای آوردم و خودش هم دیگر پاپی نشد. امانتی چه بود؟ یادم نیامد. توی کافه هم چیزی یادم نیامد. کافه، تاریک بود. بوی کاج پیچیده بود توی فضا. همه چیزی همان بود که هشت، نه سال پیش.  آن وقت‌ها هم عادتش بود دیر آمدن. هنوز هم البته. وسط سیگار دوم آمد. بلند بالا. با چشم‌های آبی، و برقی که می‌سرید از این سو به آن سوی دریا. انگار بی قرار باشد و سر بکوبد مدام به دیواره‌ای که نیست یا تو نمی‌بینیش. لبخند می‌زد و من باز فکر کردم به قرینگی آن چال‌های گونه. دست دراز کرد. گفت دیدی زروان هم به دادت نرسید. و اشاره کرد به چشم‌هام. گفتم با تو اما رفیق بوده انگار. خندید. مثل آن روزها. وقتی هم نشست، با دست موهای رها شده توی  صورت را داد پشت گوش. نگاه کرد، خیره. از دلیل جدایی پرسید و این که من چه می‌کنم. خودش هم ازدواج کرده بود. حالا کارش گشت و گذار بود. گفتیم و گفتیم. سرآخر دست کرد توی کیفش. گفت و اما امانتی. برکه‌ کاغذی را گذاشت روی میز، زیر پیش دستی کیک. بلند شد. گفت روز آخر یادت هست. توی دفتر پارک وی. آمدم پیشت. کاغذی روی میزت بود. خواندمش. گفتم بماند امانت پیش من. گفتی مال خودت. گفتم نه پسش می‌دهم یک روز. حالا همان روز است که باید پسش می‌دادم. رفتم بخوانش. کیفش را انداخت سر شانه. لبخند زد و رفت. سیگار گیراندم. کاغذ را برداشتم. خاطرات گنگ و محو آن روز داشت جان می‌گرفت. عادتم بود با مداد روی تکه کاغذهای دور و برم بنویسم. کاغذ را باز کردم. نوشته بودم: بی بی می‌گوید دنیا یله سر نیست. یله سر نیست که هر کاری بخواهی بکنی و کسی کاری نداشته باشد به کارت. کارت می‌آید ردت. یک روز، یک جا، یقه‌ات را می‌گیرد. حتا اگر ایستاده باشی زیر درخت عناب.

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ دی ۱۳٩۳
تگ ها :


 

روزهای بدیه. خیلی بد. یه حس نگفتنی بد همیشه و همه جا باهامه. یه بغض، که نه پایین می‌ره و نه گریه می‌شه. بُغضی که فقط راه گلو رو می‌بنده و نفس کشیدن و سخت می‌کنه.

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٦ دی ۱۳٩۳
تگ ها :


خرابی از حد گذشته اخویی.

خیلی دلم می‌خواهد داستانی بنویسم که شخصیت اصلی‌اش ایستاده باشد رو به دشتی مه گرفته. سیگاری هم گوشه لبش باشد. پک بزند، عمیق و دودش را با فشار بدهد بیرون. بعد رو کند به بغل دستی‌اش و بگوید: خرابی از حد گذشته اخویی. و بعد سیگارش را بیندازد روی زمین و راه بیفتاد توی مه.

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٤ دی ۱۳٩۳
تگ ها :


در ضرورت ثبت تاریخ

:داری اشتباه می کنی

: زندگی خودمه.

: می دونم. فقط می گم که بعد نگی نگفتی. تو با این تصمیم هم خودت رو بدبخت می کنی هم منو

: شاید. حالا چرا می نویسی اینا رو

: باید ثبت بشه. می گن ما حافظه تاریخی نداریم.

: حالا که چی؟

: هیچی فقط واسه ضرورت ثبت تاریخه. مهم نیست 

: می دونم

: می دونم که می دونی

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :


 

مادر می‌گوید: "دلتنگ نباش!

پیدایش می‌شود حتمن."

اما دریغْ که نمی‌داند

گم‌شده‌ی این قصه، من‌اَم!

 

رضا کاظمی

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :


تصویر آخر

جوان‌تر که بودم، صبح ساعت 6 بیدار می‌شدم. پر از شوق و امید. امید به انجام کاری بزرگ. کاری که زندگی‌م را زیر و رو کند. اما کم کم فهمیدم که نه، از این خبرها نیست. من هم آدمی هستم مثل بقیه که باید یک زندگی یکنواخت را بگذرانم.

بعدها صبح 7 بیدار می‌شدم. شوق داشتم و امید هنوز. اما این بار نه برای این که کاری بزرگ انجام دهم. این بار به حادثه ای بزرگ فکر می‌کردم. حادثه که دست تقدیر رقم بزند و من زندگی‌ام زیر و رو شود. حادثه‌ای که من توش نقشی نداشته باشم وخودش در اثر یک اتفاق و یا خواست خدا و اراده نیروی برتر اتفاق بیفتد.

حالا اما ساعت 8 یا 8.30 بیدار می‌شوم. خسته و ناامید، با قلبی که اول صبح هم تندتر از آنچه باید بزند می‌زند. بلند می‌شوم با طعم کَس کافور توی دهان. این بار اما نه به فکر انجام کاری بزرگ هستم و نه حادثه ای که زندگیم را زیر و رو کند. این بار تنها به حادثه‌ای فکر می‌کنم که یک هو سر بزند، مثل توفان یک شنبه تهران و زندگی‌ام را بپچید به هم و خلاصم کند.

این روزها تنها تصویری که تو ذهنم جا خوش کرده‌ است پلک‌های ست که دارد بسته می‌شود و لکه ابری سفید که بی‌خیال می‌سرد توی آبی یکدست آسمان و سرهایی که خم شده‌اند روی من و لب‌هایشان آرام تکان می‌خورد. و من که باز می‌خواهم برای آخرین بار آن تکه ابر را ببینم و نمی‌بینم و پلک‌هایی که برای همیشه فرو می‌افتد.

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :


ایوب

خداوندا،

بنگر روشنایی روز را، گسترده بر زمین

روز من اما سرد و سیاه و ساکت است

روز روشن و درخشان است

چون.....(1)

در دل من اما

تنها ملال و غم و اشک مانده است

رنج و درد

چون شب بی ماه(2) بر روزگارم افتاده است

و گویی بهره من جز اشک و آه نیست

بخت شوم چنان می‌فشاردم

که نفس باز می‌ایستدم

بیمارم

سخت و مهلک

آنچنان که هر دم

آوای ارشکیگال(3)

در گوشم  می پیچد

....

 

 ترجمه بخشی از لوح چهارم از مجموعه شش لوح معروف به ایوب سومری

 

.1 متن افتادگی دارد

2. اینجا به جای کلمه بی ماه از اصطلاح بدون سین استفاده شده بود. طعنه ای است از فراموشی خدا انسان را

3. ظاهرا خدای مرگ

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :


 

ای پادشه خوبان

.

.

.

.

.

 ریدم تو دهنت

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :


آهنگ اشتیاق

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی /   آهنگ اشتیاق دلِ ...

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :


سه صبح

سرد و بلورین

لغزیدن  لبی بر دندان

بجای تلنگر دو جام

و شبح یک و سی هشت دقیقه بامداد

به رنگ شب نما

و آخرین

قطره های خون

خون من

بر دیواره آبگون ابریق

-         خون در برابر خون -

و شبحی

که دعوتم می کند

به نشستن بر ساعت 2 بامداد

و آخرین قطره خون

سریده از رگ

بر تاک رونده ابریق

و چشم هایی باز

که از پشت شبح سه، سه صبح

برای آخرین بار

خواب تو را می بینند

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :


سه ثانیه خوشبختی

شب‌ها بی‌خوابم. تا سپیده آفتاب. دراز می‌کشم و خیره می‌شوم به سقف. به پنج دقیقه هم نمی‌کشد که طاقتم طاق می‌شود. ساعت موبایل را نگاه می‌کنم. شده است 2 . بلند می‌شوم. دوره می‌افتم توی خانه، سیگاری روشن می‌کنم و تا آب جوش بیاید، نم نم پک می‌زنمش و دود را فوت می‌کنم توی تاریکی اتاق. لیپتون را هم که می‌اندازم توی لیوان، توی تاریکی آشپزخانه، کف دو دست را می‌گذارم بر سردی اوپن و می‌ایستم به تماشای تاریکی. چای را که می‌خورم دوباره برمی‌گردم توی تخت. موبایلم را نگاه می‌کنم،  ساعت 2.10 دقیقه است و دوباره به سقف خیره می‌شوم و دوباره سیگار و چای و آنقدر ادامه می‌دهم تا سپیدی پشت پنجره بریزد توی اتاق و تاریکی را هاشور بزند. بعد پلک‌هام سنگین می‌شود و می‌افتد روی هم. یکی دو ساعت می‌خوابم و بعد بیدار می‌شوم و بهترین سه ثانیه این روزهام را می‌گذرانم. آن سه ثانیه که بیدارم و گیج البته و آنقدر گیج که حواسم نیست چه اتفاقی افتاده است. و بعد از سه ثانیه خوشبختی کم کم یادم می‌آید و کم کم طعم کافور می‌ریزد توی دهانم. با طعم کافور بلند می‌شوم، می‌روم سرکار، می‌خندم، غذا می‌خورم و باز توی تاریکی سیگار می‌کشم و چای و می‌خورم.

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها :


پاییز

رفتنت را

بگذار برای پاییز

...

تنها زیر باران

تشخیص اشک و آب 

ممکن نیست

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :


دروغ

می‌روی

با دست‌های چلیپا بر سینه

که برای وداع نیز تکان نمی‌خورند

و زمزمه‌ای بر لب

-         تکرار مدام بهانه‌ای -

:" دروغ می گویی. پشت بند هم"

...

برو

بی آن که دست تکان بدهی

و خاطر جمع باش

نمی‌میرم

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :


چشم تر

برو و ببر

همه چیز را

یادگار تو

این دو چشم تر

مرا بس

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :


ابهام

همیشه وقتی می فهمیم اشتباه کرده ایم ناراحت می شویم. ناراحت و غمگین. ولی بعضی وقت ها هم هست که از اینکه می فهمیم اشتباه کرده ایم خوشحال می شوم. ما چقدر بسته ایم به شرایط؟

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :


 

دوست دارم

جرعه جرعه بنوشم

قهوه ای چشم هایت را

قجری هم که باشند، باشند

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :


 

رنگم پریده است؟!

از دوری تو نیست

عرق زیاد می خورم.

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢٢ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :


 

ببین

چقدر عاشقم

که هر چه دروغ بگویی

باور می کنم

  
نویسنده : ابراهیم خدادوست ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٢ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :